به زودی...

طیبه عباسی

آموزگارم
شاعری بلد نیستم

تصویر خاطرات من از عشق تو پر است
از من مگیر مستی این خاطرات را...

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طیبه عباسی» ثبت شده است

می روم با اشک از پس کوچه های آه بالا

رودم و دست طلب دارم به سوی ماه بالا

 

سر به سوی سجده بردم، رفت آه اما چگونه ؟

مثل موجی بی سرو پا گاه پایین گاه بالا

 

نردبان توبه هایم را اگر نشکسته بودم

رفته بودم تا خودت با این پل کوتاه بالا

 

راه گم کردم ولی در آسمان رحمت تو

می رود حتی دعای مردم گمراه بالا

 

بی گمان خالی نباید بازگردانند سویم

دست هایی را که آوردم به یا الله بالا...


طیبه عباسی

  • ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۷
  • ۱۰ نمایش
  • طیبه عباسی

حاضرم ای عشق پای دار بیایم

با غم دوریت اگر کنار بیایم

.

بر سر من هر بلا که هست بیاور

دوست ندارم ضعیف بار بیایم

.

راضیم از سرنوشت خود بگریزم

سوی تو ای عشق ناگوار بیایم

.

قصد تو وقتی که از قرار وداع است

با چه امیدی سر قرار بیایم

.

حق من این نیست بعد این همه دیدار

گوشه ی ذهنت به اختصار بیایم

.

مثل حباب آمدم و می روم ای کاش

یک سرسوزن به چشم یار بیایم


طیبه عباسی

  • ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۷
  • ۱۵ نمایش
  • طیبه عباسی

در پی ات از قونیه تا بلخ گشتم کو به کو

با تنی خسته، دلی آشفته، بغضی در گلو


بوی گیسوی تو از هر سو که آمد، آمدم

شرح حالم را بپرس از گیسوانت موبه مو


هر سحر با گریه سر بر شانه های مولوی

می گرفتم از دهان شمس حق تسبیح هو


هرکسی از درد ما پرسید گفتم آه...عشق

هر کسی درمان ما را خواست گفتم آه...او


می شوی روزی توهم زندانی یک شیشه عطر

ای گل سرخی که باغ از تو گرفته رنگ وبو


شیشه ی می را کجا از دست تو پنهان کنم

تا نریزی پیش چشم دیگران می در سبو


حاصل رنجی که از عشقت کشیدم هرچه هست

عاقبت یک روز خواهد برد از من آبرو


طیبه عباسی

  • ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۹
  • ۱۲ نمایش
  • طیبه عباسی

شب بود و کوچه منتظر آفتاب بود

پاییز بود و باغ پر از اضطراب بود

 

عطر بهار با خودت آورده بودی و

طاغوت زیر بهمن یک التهاب بود

 

وقتی صدایت از دل مردم بلند شد

معلوم شد که هیبت شاهان سراب بود

 

تو آمدی درست شبیه پیمبران

زیباترین رسالت تو انقلاب بود

 

آن روز ها نگاه تو یک حرف تازه داشت

آن روز ها حضور تو یک شعر ناب بود

 

با این وجود بعد تو دریای انقلاب

درگیر موج های پر از پیچ و تاب بود

 

اما همان صحیفه ی نوری که داشتی

در فتنه های بعد تو فصل الخطاب بود

 

در سال های بعد تو غم کم نداشتیم

اما همیشه عشق تو در شهر باب بود

 

روزی که ما به مدرسه ها پا گذاشتیم

بالای تخته عکس قشنگ تو قاب بود...


طیبه عباسی

  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۵
  • ۲۶ نمایش
  • طیبه عباسی