به زودی...

طیبه عباسی

آموزگارم
شاعری بلد نیستم

تصویر خاطرات من از عشق تو پر است
از من مگیر مستی این خاطرات را...

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

رسیده ام به خداوند با رسیدن تو

بیا که گل بدهم وقت بوسه چیدن تو

 

من آنقدر به تو وابسته ام که میدانم

یکی دو روزه مرا می کشد ندیدن تو

 

همیشه لحظه ی باران به فکر چشم تو ام

به قطره قطره ی از آسمان چکیدن تو

 

همیشه از همه ی آنچه دوستش داری

ندیده است کسی غیر دل بریدن تو

 

نشسته ایم کنار تو غرق آرامش

نشسته ایم پس از سال ها دویدن تو

 

تو را چگونه خدا آفریده این همه خوب

چقدر حوصله می خواهد آفریدن تو...


طیبه عباسی

  • ۱۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
  • ۲۱ نمایش
  • طیبه عباسی

شاهد هر روزه ی درد و غمند

آه چقدر آینه ها محکمند

 

سنگ صبور همه ی مردمند

گرچه برای غم مردم کمند

 

ساده ترین حالت تنهایی اند

سخت ترین مساله ی عالمند

 

با همه ی طعنه زدن هایشان

بیشتر از هرکه به من محرمند

 

ردّ نفس های تو در آینه

با من و تنهایی من همدمند

 

زود به تصویر تو دلبسته اند

آینه ها سادگی آدمند

 

سنگ بزن کشتن من سخت نیست

مرگ من و آینه مثل همند...



طیبه عباسی


  • ۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۶
  • ۲۹ نمایش
  • طیبه عباسی

می روم با اشک از پس کوچه های آه بالا

رودم و دست طلب دارم به سوی ماه بالا

 

سر به سوی سجده بردم، رفت آه اما چگونه ؟

مثل موجی بی سرو پا گاه پایین گاه بالا

 

نردبان توبه هایم را اگر نشکسته بودم

رفته بودم تا خودت با این پل کوتاه بالا

 

راه گم کردم ولی در آسمان رحمت تو

می رود حتی دعای مردم گمراه بالا

 

بی گمان خالی نباید بازگردانند سویم

دست هایی را که آوردم به یا الله بالا...


طیبه عباسی

  • ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۷
  • ۲۸ نمایش
  • طیبه عباسی

حاضرم ای عشق پای دار بیایم

با غم دوریت اگر کنار بیایم

.

بر سر من هر بلا که هست بیاور

دوست ندارم ضعیف بار بیایم

.

راضیم از سرنوشت خود بگریزم

سوی تو ای عشق ناگوار بیایم

.

قصد تو وقتی که از قرار وداع است

با چه امیدی سر قرار بیایم

.

حق من این نیست بعد این همه دیدار

گوشه ی ذهنت به اختصار بیایم

.

مثل حباب آمدم و می روم ای کاش

یک سرسوزن به چشم یار بیایم


طیبه عباسی

  • ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۷
  • ۳۸ نمایش
  • طیبه عباسی

در پی ات از قونیه تا بلخ گشتم کو به کو

با تنی خسته، دلی آشفته، بغضی در گلو


بوی گیسوی تو از هر سو که آمد، آمدم

شرح حالم را بپرس از گیسوانت موبه مو


هر سحر با گریه سر بر شانه های مولوی

می گرفتم از دهان شمس حق تسبیح هو


هرکسی از درد ما پرسید گفتم آه...عشق

هر کسی درمان ما را خواست گفتم آه...او


می شوی روزی توهم زندانی یک شیشه عطر

ای گل سرخی که باغ از تو گرفته رنگ وبو


شیشه ی می را کجا از دست تو پنهان کنم

تا نریزی پیش چشم دیگران می در سبو


حاصل رنجی که از عشقت کشیدم هرچه هست

عاقبت یک روز خواهد برد از من آبرو


طیبه عباسی

  • ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۹
  • ۳۲ نمایش
  • طیبه عباسی