به زودی...

طیبه عباسی

آموزگارم
شاعری بلد نیستم

تصویر خاطرات من از عشق تو پر است
از من مگیر مستی این خاطرات را...

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب با موضوع «آئینی» ثبت شده است

شب بود و کوچه منتظر آفتاب بود

پاییز بود و باغ پر از اضطراب بود

 

عطر بهار با خودت آورده بودی و

طاغوت زیر بهمن یک التهاب بود

 

وقتی صدایت از دل مردم بلند شد

معلوم شد که هیبت شاهان سراب بود

 

تو آمدی درست شبیه پیمبران

زیباترین رسالت تو انقلاب بود

 

آن روز ها نگاه تو یک حرف تازه داشت

آن روز ها حضور تو یک شعر ناب بود

 

با این وجود بعد تو دریای انقلاب

درگیر موج های پر از پیچ و تاب بود

 

اما همان صحیفه ی نوری که داشتی

در فتنه های بعد تو فصل الخطاب بود

 

در سال های بعد تو غم کم نداشتیم

اما همیشه عشق تو در شهر باب بود

 

روزی که ما به مدرسه ها پا گذاشتیم

بالای تخته عکس قشنگ تو قاب بود...


طیبه عباسی

  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۵
  • ۲۶ نمایش
  • طیبه عباسی

دلم خوش است به تو ای بهشت عطرآگین

تو ای ذخیره ی پروردگار، روی زمین

 

توای که گستره ی آسمان در آغوشت

و زیر پای تو پهن است عالم تکوین

 

تو آمدی و از آن پس شکوفه ها بستند

به شوق آمدنت بر درخت ها آذین

 

نگاه گرم تو افتاد بر دل سرداب

و سلسبیل شد از چشم های تو تامین

 

یهود و هندو و بودا تو را دعا کردند

مسیحیان همه گفتند یکصدا آمین

 

تویی که معجزه ی صد مسیح را داری

عجیب نیست که احیا شود به دستت دین

 

نوشته اند که روزی بهار می آید

شکوفه می دهد این انتظار ها به یقین

 

ظهور می کنی و با تو می رسد حتی

صف نماز جماعت به معبدی درچین

 

 

 

  • ۲ نظر
  • ۰۲ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۸
  • ۲۴۸ نمایش
  • طیبه عباسی

(تقدیم به  بانوی با کرامت شهرم حضرت معصومه س):

 

رد می شوم باز از خیابان های ناچاری

مثل تمام روزهای دیگر کاری

چشمم به گنبد می خورد ، با بغض می گویم

یعنی نمی خواهی به سویش گام برداری

 

هرروز ازسمت حرم رد می شوی اما...

می ایستی حتی مرددمی شوی اما

با یک سلام از دور می خواهی که برگردی

فرصت نداری برضریحش بوسه بگذاری

 

اصلا نمی خواهم که دیگر شاعرت باشم

بانو فقط بگذار گاهی زائرت باشم

پر می کشم سمت ضریحت دست بر سینه

اما خودت روی زبانم شعر می کاری

 

روی همان سکو نشسته کودکی هایم

خادم صدایم می کند پایین نمی آیم

بالا و پایین می پرم اصلا حواسم نیست

اما نمی افتم هوایم را خودت داری

 

روی تن آیین هایت می شوم تکثیر

گم می کنم خود را میان این همه تصویر

آیینه کاری حرم حکمتی دارد

کافیست قلبت را به دست عشق بسپاری

 

یک عمر زیر سایه ی عشق تو سر کردم

نام تورا بردم که از غم ها گذر کردم

یک راست می آیم حرم پیش خودت بانو

وقتی برایم پیش می آید گرفتاری..

 

وقتی که می آیم حرم آرام می گیرم

وقتی صدایت می زنم آرام می گیرم

بی لطف دستان تو هرگز برنمی آید

از دست های ناتوان هیچ کس کاری

 

هرروز و هر لحطه کنار مرقدت غوغاست

حس می کنم اینجا مزار حضرت زهراست

حسی که دیگر هیچ جایی پا نخواهد داد

حس قشنگی که برایم نیست تکراری

 

تو آمدی افتاد برجان بیابان شور

و جای جای شهر شد از شوق بیت النور

پاهای تو تا از کجاوه برزمین آمد

سرچشمه های حکمت از این شهر شد جاری

 

مثل کبوتر های صحن آزاد آزادم

از لحظه ای که دل به الطاف شما دادم

مثل تمام شاعران هم آرزو دارم

باشم برایت جزو شاعر های درباری...

  • ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۰۰
  • ۱۶۴ نمایش
  • طیبه عباسی

 

از تو گرفته اند پیاپی سراغ ها

گنجشک های گمشده در بین زاغ ها

 

دارند بی تو چلچله ها کوچ میکنند

از شاخه های شهر سیاه کلاغ ها

 

در معرض هجوم نفس گیر جغد هاست

شهری که مرده اند درونش چراغ ها

 

پاییز را قدم به قدم می توان شنید

از برگ های خسته ی این کوچه باغ ها

 

تقویم ها به روز ظهورت نمی رسند

افتاده در نبود تو این اتفاق ها

 

ما منجمد ترین نفس عصر جمعه ایم

یک عمر در تداوم عهد فراق ها

 

روزی نسیم می وزدو باز می شود

چشمان تار پنجره های اتاق ها...

  • ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۰۱
  • ۱۹۲ نمایش
  • طیبه عباسی