به زودی...

طیبه عباسی

آموزگارم
شاعری بلد نیستم

تصویر خاطرات من از عشق تو پر است
از من مگیر مستی این خاطرات را...

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهمن» ثبت شده است

شب بود و کوچه منتظر آفتاب بود

پاییز بود و باغ پر از اضطراب بود

 

عطر بهار با خودت آورده بودی و

طاغوت زیر بهمن یک التهاب بود

 

وقتی صدایت از دل مردم بلند شد

معلوم شد که هیبت شاهان سراب بود

 

تو آمدی درست شبیه پیمبران

زیباترین رسالت تو انقلاب بود

 

آن روز ها نگاه تو یک حرف تازه داشت

آن روز ها حضور تو یک شعر ناب بود

 

با این وجود بعد تو دریای انقلاب

درگیر موج های پر از پیچ و تاب بود

 

اما همان صحیفه ی نوری که داشتی

در فتنه های بعد تو فصل الخطاب بود

 

در سال های بعد تو غم کم نداشتیم

اما همیشه عشق تو در شهر باب بود

 

روزی که ما به مدرسه ها پا گذاشتیم

بالای تخته عکس قشنگ تو قاب بود...


طیبه عباسی

  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۵
  • ۴۶ نمایش
  • طیبه عباسی